عشق هاي رُژ لب گرفته !
ديگر صفای عشق های کهن را ندارد ...
حتي مرا به سقف اتاق هم نمي رساند !
چه برسد به آسمان ها ...
مي بوسمش و به کناري مي گذارم
شايد روزي از کنارش رد شدم
و به احترام صفاي گذشته
سلام کردم
سلام ...
عشق هاي رُژ لب گرفته !
ديگر صفای عشق های کهن را ندارد ...
حتي مرا به سقف اتاق هم نمي رساند !
چه برسد به آسمان ها ...
مي بوسمش و به کناري مي گذارم
شايد روزي از کنارش رد شدم
و به احترام صفاي گذشته
سلام کردم
سلام ...
چه روزگار تلخي تلختر ازفنجان درون قهوه ام كه ميداني
اين روزها ديگر باباانار ندارد دست خالي هم كه نميشود بچه ها را دوست داشت
واين منم زني تنها در استانه ي فصلي سرد
ستاره هاي عزيز
ستاره هاي مقواي عزيز
وقتي در اسمان دروغ وزيدن ميگيرد
ديگر چه گونه ميتوان به سوره هاي رسولان سر شكسته پناه اورد
مامثال مردگا ن هزار ساله به هم ميرسيم
وانگاه خورشيد بر تباهي اجسادمان قضاوت خواهد كرد
من سردم است
وانگار هيچ گاه ديگر گرم نخواهم شد
به مادرم گفتم تمام شد
گفتم هميشه پيش از انكه فكر كني به سراغت مياد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم
فروغ فرخزاد
**********************************
ما شايد ان دوپنجره بوديم
كه هيچگاه گشوده نشد
وشايد
ان دوكبوتري كه تنها
جدايي پيودشان ميداد
مرد دراتاق بود وزن هم
مرددراتاق بود وزن هم
زن سرش را از پنجره بيرون برده در سكوت شب خيره بود و مرد، نشسته بود و روزنامه ميخواند و هيچيك، به آن چه ميديد نميانديشيد.
آسمان، ابري بود و سياه. و ناگاه باران، نمنم باريد. بوي خاك جارو نشدهی حياط در اتاق پيچيد و اتاق را دلتنگي گرفت.
زن پنجره را بست. با شنيدن صداي پنجره، هر دو از آنچه همزمان حس كردند، مات ماندند: چهقدر از او متنفرم!
زن، با تمام وجود از مرد متنفر بود.
مرد با تمام وجود از زن متنفر بود.
اتاق ساكت بود. مرد روزنامه ميخواند و زن، خيرهی قطرههاي بارانِ نشسته بر شيشه بود؛ و هيچيك به ديگري نگاه نكرد.
زن انديشيد: نكند فهميده باشد كه دوستش ندارم؟
مرد انديشيد: نكند فهميده باشد كه دوستش ندارم؟
زن، برگشت. مرد سر بلند كرد. زن لبخند زد و مرد، فهميد! و به دروغ گفت: عزيزم!
و به حقيقت ادامه داد: برو بخواب! دير وقت است!
زن هم فهميد!... و به حقيقت گفت: خوابم نميآيد!
و به دروغ ادامه داد: مگر اين كه تو هم بيايي!
مرد برخاست...
لامپ را خاموش كرده بودند و در بيرون حتا باران هم نميباريد.
در آغوش هم، مرد به آن چه در روزنامه خوانده بود ميانديشيد، و زن، به آنچه در شبِ حياطِ پيش از باران ديده بود...
دندان نگیر
دندان نگير
این سیب نرسیده است
این من هیچگاه نمیرسد
به دست
به درخت
دست به دست
آدم حشریتر از حشرات
دندان نگیر
این سیب نمیرسد
ولی این من
این آدم
در این حوا
فقط میکشد
نفس
سیب
دست
به دست
شايد روزي باز به هم رسيم روزي كه من بسان دريايي خشكيده ام
وتو چون قايقي فرسودهبرخاك مانده اي
******************************
شوهرمن
که شوهر بام های جهان است
هر شب با آسمان آن سوی پنجره ام همخوابه می شود
وصبح
بوی پیاز داغ و اسکادا
وهم اتاقم را منتشر می کند.
شوهر من
که از اسلام
چهار زن صیغه ایش را می داند
و از یهود
پهلوی چپ مرد را
و از مسیح
بکارت عذرا را
برای همه زن های همسایه
و دوستان دوره دبستانم
وهمه همکاران اداره ام
تره خرد می کند
سفره می اندازد
و از زیبایی نگاه و سینه هایشان سخن می گوید !
و هر بار که ته مانده سفره را در سر من می تکاند
می گوید بایدامسال بهار بچه بیاوری
باید امسال بهار بچه بیاوری
چقدر كوچك بود به ته سيگاري ايمان مي جست
به لبخندي زندگي ميكرد
به شهوتي عشق مي بست
نه
نه شايد من انقدر كوچك بودم كه به يك مرد اعتماد كردم
وگفتم دوستت دارم به اندازه تمامي انگشتانم
بي انكه بتوانم تا ده بشمارم
هيچ گاه به يك مرد اعتماد نكن
ومن اعتماد كردم
بيهوده اعتماد كردم بيهوده
بانو ي شرقي
مشرق زمين شما تاج افتخارش را از جمجمه ي زنان ميسازد
اشفتگي نامه ام رابر من ببخشاييد سرورم
مشرق زمين شما مردان را به پيامبري بر ميگزيند
وزنان را زنده زنده برگورميكند
مرد شرقي شعور زن را نمي فهمد
زنان را در بستر هم خوابگي ميابد
مرا ببخشاييد اگر به قلمرو مردان تجاوز كردم
چرا كه ادبيات بزرگ سهم مردان است
عشق سهم مردان است وشهوت نيز
به من بگوييد ضعيفه ي ابله ديوانه
آشفته نخواهم شد
چرا كه در ادبيات مردان هر زني كه از اندوه سخن گويد:
ابله است
ومن زني بس ابله ام
**********************************
شايد سلام يعني خداحافظ وديداري نه چندان
نزديك در باغي بيگل بي توبه بيدرخت